تبلیغات
من و خودم - یك مرد آسمانی
در نگاه كسانی كه پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری كوچكتر میشوی

یك مرد آسمانی

شنبه 27 آذر 1389 01:54 ب.ظ

نویسنده : ماهک
ارسال شده در: من وخودم ،

  چقدر دلم براش تنگ شده بود دیدنش تمام خاطرات خوبم

 را زنده می کرد.

   یادم رفت كجا ایستادم با صدای بلند و هیجان زده فریاد

کشیدم سلام.نگاهم کرد با انگشت اشاره کرد که

 هیس لب گزید و به خنده من خندید

  مثل همیشه با لبخند سلام.

 از جلوم رد شد و رفت با همه سلام و احوالپرسی کرد و 

 یک گوشه نشست .

 هنوز بهش زل زده بودم .چقدر دلم می خواست بهش بگم.

 باید بهش بگم که چقدر برام ارزش داره .

که اگه تمام مردهای دنیا را نامرد بدونم اون هنوزم خیلی مرده.

این قدر توی افکار خودم بودم که یادم رفت بهش زل زدم.

متوجه نگاه من شد .صورتش را چرخاند سمت  من ونگاهم کرد  

 روی آن صورت مردانه و با هیبت یک لبخند بچه گانه نشست.

خنده ام گرفت.به خنده من خندید وسط خنده هاسرفه اش گرفت

 یک هو دلم هوری ریخت پایین یادم افتاد داره پابه پای رفقاش

می‌ره که نمی‌خواهد ازشون جا بمونه .

دلم گرفت چقدر دنیا بی لیاقته طاقت آدم های بزرگ را نداره.

سرفه اش بند آمد هنوز هم نگاهش می‌کردم.

بهم نگاه کرد چهره اش را توی هم کشید پرسید چرا ناراحتی عمو.

 عمو.راست میگفت به اندازه عموی نداشته‌ام دوستش دارم

 شاید حتی  بیشتر شایدحتی ازفاطمه خودش هم بیشتر.

(چیزی نیست شما بهتر شدید)

بازم بهش نگفتم که چقدر نگرانشم نگرانم که یک سایه

 یک مرد از سر زمین کم بشه.

 باز یک نگفته دیگه یه نگفته ام اضافه شد.

سرم را انداختم پایین و رفتم .نمی‌دانم بیشتر دوستش دارم

یا حسادت میکنم به اوضاعش.

اما میدانم که او همان چیزی است که من می‌خواهم باشم.

 یادم افتاد به آن تابستان با آن آخرین یادگاری چه روزهایی بود.

اما این آدم دیگر همان آدم نبود چقدر پیرش کرده بود این روزگار.

از روبرو ...ها را که با فاطمه می‌آوردیم نزدیک بود زمین بخوریم

 آمد جلو احترام نظامی گذاشت خنده‌مان گرفت به روی

خودش نیاورد .

گفت قربان اجازه بدهید وسایل سنگین را ما ببریم .

سربازها هم دیدند آن ها هم خنده شان گرفت . نه سرباز

 برو سر پستت .فاطمه خودش این را گفت.

خندید و ویایل را  گرفت .اصلا انگار نه انگار که بایدجلوی

 سربازها هیبتی داشته باشد کلاهش راهم که به غنیمت

 گرفتیم دیگر هیچ نشانی از مقام و مدال نداشت اما صورت

 نورانی اش هنوز هم گواهی می‌داد که چه نشان افتخاری

 بر سینه دارد.

این بار اولی بود كه دیدمش چقدر به دلم نشست این آدم.

همان موقع توی دلم گفتم شهید بشی .

حالا بعداز این همه سال هنوز هم مطمئنم كه قسمتش شهادته.

 داشتند می‌رفتند آمدند برای خداحافظی .

دلم میخواست بگویم .

اما باز نگفتم.

نگفتم که چقدر برایش دعا می‌کنم نگفتم که چقدر بوی

 شهدا را می‌دهد.

نگفتم که دلم گواهی می‌دهد که رفتنش عادی نیست.

نگفتم که پیغام مرا برسان.

نگفتم که چقدر دلم می‌خواهد مثل او شوم.

نگفتم واین همه نگفته باز یه نگفته‌هایم اضافه شد.

 

 

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 29 آذر 1389 03:48 ب.ظ