تبلیغات
من و خودم - دغدغه های گمشده
در نگاه كسانی كه پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری كوچكتر میشوی

دغدغه های گمشده

یکشنبه 10 بهمن 1389 07:25 ب.ظ

نویسنده : ماهک
ارسال شده در: من وخودم ،

آفتاب که در می آید دارم خیابان را به سمت اصلی پیاده میروم.

راه صاف است و مستقیم فقط کمی پستی و بلندی دارد.

به کوههای روبرو نگاه میکنم رویشان را برف پوشانده همین طوری که

نگاه کنی چند قدم بیشتر راه نیست .

چشمک میزنند که به طرفشان بروی اما میدانی که این رفتن رسیدن ندارد.

تمام مسیر را داشتم به اردوی جهادی فکر میکردم و به یزدان و تفنگی که ندارد.

میدانم که می توانم همه همین را میگویند.اما این که این دغدغه و این انرژی را

 چگونه سامان بدهم الله اعلم.

باز یک امید هست که گفته اند (الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا) اما ما که فی

خودمانیم.بر عکس انتظارم اصلا نگران نبودم .پله ها را دو تا یکی رفتم بالا

.سر در سالن یک عکس بزرگ وقشنگ از آقا نصب کرده بودند.

بعید بود از تربیت بدنی!

حس غریبی نداشت اصلا. اینجا همه خودی اند!!خیالم راحت شد.پریدم

 تو و یک سلام بلند.

فکر کنم انرژی های مثبتم را به بقیه منتقل کردم یک جوری جوابم را دادن که

 باورم شد اینجا واقعا همه خودی اند.

تایم رسمی که شروع شد یک نفس عمیق کشیدم و فاتحانه وارد شدم همه

بلا استثنا احترام رسمی گذاشتند.روحم شاد شد.یادم افتاد دنیای اینجا را .

داشتم پشت میز  و نیمکت می پوسیدم.

تمام شد به همین شیرینی درست مثل آبنبات چوبی که گاه گاه لیسش میزنی

 شیرینی اش رامیچشی ولی وقتی تمام می شود یادت نمی آید

 کی تمامش کردی

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- 

از آدم هایی که دو روز رفتند جبهه . حالا میخواهند کل جنگ را به اسم خودشان

مصادره کنن بدم می آید.

بعضی ها شون که حتی یک ذره هم بوی خاکی بودن نمی دن.بعضی هاشون هم

ای کاش هیچ وقت جبهه نمی رفتن.اعتقاداتشون را دور انداختن اما

 افتخاراتش را

جمع کردن.

بعضی ها از آن ها هم بدتر هر دو را منکر میشن.

چه جهان بینی داشت شهید باکری.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- 

سه بار بهم گفت برو با نویسنده ها حرف بزن گفتم نه.

شروع کرد آسمان و ریسمان بافتن.

بالاخره راضی شدم.زنگ زدم که بپرسم بیام پایین.گفت مهمان دارم حرصم گرفت

 گوشی را کوبیدم روی جاش وولو شدم روی صندلی.چند دقیقه بعد امد بالا.تق تق

تق که مثلا یا الله .در که چهار طاق بازه خوب بفرمائید دیگه .

بعد از کلی چاق سلامتی با بچه هاچرخید سمت من و همچین سلام و احوالپرسی

کرد که انگار با هم نون و دوغ خوردیم.

انقدر سرد جوابش را دادم که یادش افتاد اصولا با از ما بهترون ناهار میخوردن

- با من کاری دا شتید

- نخیر شما با من  کار داشتید.

×××××××××××××××××××××××××××

××××××××××××××××××××××××××

تق تق تق  بفرمائید .سلام .همونطوری که داشت مینوشت جوابم را داد.

(توی این اتاق همیشه کنفرانس سرانه فکر کنم اتاق فکر موسوی هم همین جا

برگزار می شده.)

دیگران هم داشتند دم سردار را میدیدند .جناب سردار جناب سرداری راه انداخته

بودند که بیا و ببین حالا خدا را شکر سرتیپ دو است اگر سرلشکری چیزی بود

چکار می کرد اینها هم که هیچکدام نظامی نیستند.

آن وسط یکی داشت از خاطرات جبهه اش تعریف میکرد که اگر او نبود خرمشهر

آزاد نمی شد؛ محاصره آبادان نمیشکست؛کلا جبهه بدون ایشان لنگ بود.چند جمله

هم در تائید خودشان از شهدا گفتند و حیف که هیچ شهیدی رغبت صحبت با این

جماعت را ندارد تا بگوید آخر آدم شارلاتان تو که هیچ وقت خط مقدم نبودی و

خراش به پوست مبارک نیافتاده حیا نمیکنی این قدر کباده جانبازی

و شجاعت می کشی؟

حناق هم نیست که خقه اش کند.

پت ومت هم همانجا بودند. باز داشتند غرولند می کردند که آب فلان است و برق

بهمان است و احمدی نژاد و خامنه ای و ....

سردار هم کلا تایید می نمودند.یک نفرآن وسط بلند شد که شما که سردار مملکتی و .....

که ناراضی باشی دیگر...

خوب میدانستم نقطه ضعفش کجا ست با صدای رسا گفتم: حاج آقا

 -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

روزهای تعطیلمان است مثلا ملت دارند برای کنکور میخوانند ما کلا بستیم

 گذاشتیم کنار.

جای خوبی است که هی قرار بگذاری هی یکی کنسل کند دوباره برای روز بعد قرار

بگذارید باز یکی کنسل کند میگذرد بالاخره.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- 

داشتم بر می گشتم هوا داشت تاریک می شد خوابم می آید یادم افتاد که صبح

چقدر دغدغه داشتم چقدر دلم نگران بود که باید برای دنیا کاری بکند که عمر

 عزیز دارد می گذرد و هیهات که ما هیچ نکردیم برای شیعیان عربستان و

 پاراچنار و دنیا را آب ببرد باز غرق روزمرگی خودمان میشویم .

هر روز یک کار جدید با کلی امید و هر شب چقدر از مسیر اصلی دور می شوم

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

هوا تاریک تاریک بود وارد خانه شدم  و درب را از پشت سر با پا بستم هنوز چادرم

را هم درنیاورده بودم که گوشی ام زنگ خورد.

سلام چطوری؟-سردار گفته فردا اول وقت بری پیشش گفته یک پروژه خاص برای

تو گذاشته کنار!!

 لابد برای این خبر مژدگانی هم می خواست.

خدایم بیامرزد.

 

 

 

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 16 بهمن 1389 02:31 ب.ظ