تبلیغات
من و خودم - چیزی شبیه یک رویا 1
در نگاه كسانی كه پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری كوچكتر میشوی

چیزی شبیه یک رویا 1

پنجشنبه 31 شهریور 1390 08:48 ب.ظ

نویسنده : ماهک
ارسال شده در: جنگ دیروز جنگ امروز ، سفر نامه ، من وخودم ،

اتوبو س همینطورتوی جاده حرکت می کرد هوا دیگر روشن شده بود ولی ما هنوز نرسیده بودیم

تازه  چهلو پنج دقیقه ای بود که توی مسیر خاکی وارد شده بودیم.

وقتی رسیدیم تقریبا ظهر بود حس گنگی داشتم یک ساختمان سفید کنار یک روستا

یک الاغ سفید کنار یک تراکتور جلوتر که رفتیم چادرهای سفید هلال احمر  هم که کنار

رودخانه برپا شده بود خودی نشان دادند.

صبح که نه ساعت تقریبا ده بود بعداز سخنرانی مفصل اول که بیشتر به اتمام حجت

قبل از شروع دعوا شبیه بود برای شنیدن سخنرانی دوم به چادر عمرانی دعوت  شدیم کمی پایین تر

چادر دوم کاملا پیدا بود گه گاه کسی می آمد و رد می شد و چادر کناری تا انتها درونش را نشان

میداد چندین نفر از برادران احتمالا عمرانی توی  چادر خوابیده بودند البته خواب که نه گمانم

بیهوش بودند.

  چند نفر داشتند با هم بحث میکردند ما هم حق صحبت نداشتیم حرفهایشان هم  تکراری بود فقط

محض خند ه یک ساعت آنجا نشسته بودیم.

 همه چیز زود روشن شد .چه تصور وحشتناکی که بین الطلوعین نه حق خوابیدن داشته باشی

نه حق بیرون رفتن از ساختمان  بین الطلوعین بیدار باشی و طلوع  خورشید را نبینی!!

 **                                       **                                      **

توی روستا  خدا را شکر سمبه پر زوری نبود که ما را توی مدرسه محبوس کند اگر می خواست

هم نمی توانست!! کلاس کودکان زیر سایه درخت بزرگی چند متر آن طرف تر مدرسه و کلاس

نوجوانان هم ........................

به ادامه مطلب بروید


اتوبو س همینطورتوی جاده حرکت می کرد  دیگر روشن شده بود ولی ما هنوز

نرسیده بودیم تازه  و پنج دقیقه ای بود که توی مسیر خاکی وارد شده بودیم.

وقتی رسیدیم تقریبا ظهر بود حس گنگی داشتم یک ساختمان سفید کنار یک روستا

یک الاغ سفید کنار یک تراکتور جلوتر که رفتیم چادرهای سفید هلال احمر هم

که کنار رودخانه برپا شده بود خودی نشان دادند.

صبح که نه ساعت تقریبا ده بود بعداز سخنرانی مفصل اول که بیشتر به اتمام حجت

قبل از شروع دعوا شبیه بود برای شنیدن سخنرانی دوم به چادر عمرانی دعوت  شدیم

کمی پایین تر چادر دوم کاملا پیدا بود گه گاه کسی می آمد و رد می شد و چادر کناری

تا انتها درونش را نشان میداد چندین نفر از برادران احتمالا عمرانی توی  چادر خوابیده

بودند البته خواب که نه گمانم بیهوش بودند.

چند نفر داشتند با هم بحث میکردند ما هم حق صحبت نداشتیم حرفهایشان هم 

تکراری بود فقط محض توجیه کامل یک ساعت آنجا نشسته بودیم.

همه چیز زود روشن شد .چه تصور وحشتناکی که بین الطلوعین نه حق خوابیدن

داشته باشی نه حق بیرون رفتن از ساختمان  بین الطلوعین بیدار باشی و طلوع  خورشید

 را نبینی!!

 **                                       **                                      **

توی روستا  خدا را شکر سمبه پر زوری نبود که ما را توی مدرسه محبوس کند

اگر می خواست هم نمی توانست!!

 کلاس کودکان زیر سایه درخت بزرگی چند متر آن طرف تر مدرسه و کلاس

نوجوانان هم هر جا که پا می داد بزرگسالان هم حتی اگر ما میخواستیم یک جا

باشیم فایده نداشت هر گروه را یک جا باید پیدا میکردی و تازه مواظب هم

می بودی پیش این یکی گروه بیش تر از آن گروه نباشی  وگرنه آتش

کینه هایشان شعله ور تر میشد.

خدا را شکر با بچه ها کاری نداشتم  مال بد بیخ ریش صاحبش  نوجوانان را باید

سرچشمه پیدا میکردم.

نامدار را باید رد میکردم  و تپه ای که روستای سرخدره در آن بود دور میزدم

و آن پایین پشت تپه چشمه  بود.

بار اول با بجه های روستا رفتم میگفتند اکثر دخترهای روستا آن جا  هستند روزی

 دو سه بار میرفتند آب بیاورند تمام بهانه شان هم برای روزه نگرفتن و نماز نخواندن

همین آب آوردن بود.

کنار چشمه یک کپر بود گاوهایشان همانجا کنار یک درخت زالزالک بودند.

خودشان هم همیشه در حال نان پختن بودند .

از دور دیدم که به سمت ما می آید  جثه اش ریز بود برعکس تمام دخترهای روستا

 یک روسری قرمز گلدار سرش بود و یک لباس بلند پوشیده بود صورتش

بی حس بود درست مثل اینکه ماسک زده باشد با چشمهای مشکی اش به من

خیره شده بود و جلو می آمد بلند شدم و رفتم جلو به گرمی سلام و احوالپرسی

کردم با شک جوابم را داد.

صورتش همان طور بی حس بود.

-اسمت چیه؟

قبل از اینکه جواب بده پریسا گفت:اسمش نسرینه.دوباره همانطور سرد به من زل زده بود.

-می خوای بیای پیش ما؟

-نگاهم کرد و چیزی به کردی گفت.

پریسا جوابش را داد بعد بدون این که چیزی بگوید دوید و رفت .

-کجا رفت؟

-نمی دانم؟

-چی گفت؟

-هیچی

 توی دلم گفتم ارتباط گرفتن با اینها چقدر سخت است.

نشستم روی یک تخته سنگ کنار چشمه روبروی  بهار که  داشت لباس می شست.

-خوب؟

- داستان بخونیم خاله؟

 نیم ساعتی که گذشت دیدم دارد دوان دوان می آید با همان روسری قرمز گلدارش

چیزی هم توی دستش بود .کتاب خواندنمان تمام شده بود.

آمد جلوتر قرآن توی دستش بود آمد و نشست کنار من لب آب .

نگاهش کردم سرش را پایین انداخت اما زیر چشمی به پریسا نگاه میکرد.

-خاله قرآن بخونیم؟ حرف او بود که زبان پریسا خارج شد.

-باشه .تو شروع کن نسرین.

قرمز شد و سرش را پایین انداخت.

-باشه پریسا تو شروع کن.

- ب س م الله    ال رحمن

تا آخر ناس را ده دقیقه ای خواند .

فکر کردم لابد نسرین بلد نیست .

زهرا تو و نسرین با هم بخونید.

زهرا شروع به من و من کرد .اما تمام سوره راتنهایی خواند.

 به نسرین نگاه کردم  و با اشاره سر گفتم بخوان نه

بهار تو بخوان.ما خانم؟نمی تونم

حالا بخون هر جا نتونستی من میگم.

با کلی من و من و غلط خواند اما وقتی سوره اول تمام شد دیگر ول کن

قضیه نبود.بازم بخونم ؟-بخون

گمانم دیگر طاقتش طاق شده بود .یک باره صورت سرد و بی حسش

رنگ لبخند به خود گرفت و با شوق گفت خودم بخونم؟

-توی دلم گفتم نیکی و پرسش؟

-بخون

-کجا را ؟

-هر جا دوست داری.

-شما بگو .دستم را بردم سمت قرآن و بازش کردم سوره مطففین آمد.

-همین را بخونم ؟دیدم الان این یکی هم شروع به من و من میکن نه یک

کم برو جلوتر.

-نه همین

-بخون

-بسم الله الرحمن الرحیم

ویل للمطففین الذین اذکتالو....

تا آخر سوره را بدون وقفه خواند بعد هم سرش را بالا آورد و با لبخند

منتظرتایید من ماند.

چقدر لبخندش زیبا بود. 




دیدگاه ها : ستاره
برچسب ها: اردوی جهادی کرمانشاه ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 28 اسفند 1390 06:46 ب.ظ