تبلیغات
من و خودم - فلک الافلاک
در نگاه كسانی كه پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری كوچكتر میشوی

فلک الافلاک

سه شنبه 16 اسفند 1390 08:17 ب.ظ

نویسنده : ماهک
ارسال شده در: سفر نامه ، من وخودم ،

همسفر خواب خوا ب است از تهران که حرکت کردیم شب از نیمه گذشته بود.حالا ساعت سه و نیم

است تمام گردنه ها را برف پوشانده همسفر خواب اگر نبود کلی ذوق برف ها را میکرد.

رانند همچنان تند میرود حتی سرپیچ ها .

هوا روشن شده اما مه گرفته است.چقدر این جاده ها برایم خاطره ا نگیز است.

وقتی رسیدیم هوا روشن است خیلی سردتر از آن است که گمان میکردم.

ساعت نزدیک هفت است اما اینجا مثل تهران ساعت کارشان هشت نیست آقای.ف جلوی

 در اداره ایستاده و لبخند میزند.

همسفر قبل از من میشناسدش.

اینجا چقدر آشنا است این پارک را خیلی خوب میشناسم چه حس شیرینی. دلم تنگ میشود.

_ماشین نیامد؟

_ما منتظر شما بودیم!

_ما که آماده بودیم گفتیم شاید شما آماده نیستید؟

سه ساعت همه منتظر همدیگر بودند.

_خانم .د. هم با شما می آید.

حرصم میگیرد زیر لب میگویم ما همسفر نخواهیم باید کی را ببینیم؟

_نه  آخه به هر حال ما دو نفریم لازم نیست به ایشان زحمت بدید.

_نه نمیشه به خاطر خودتون میگیم.

چاره ای جز تسلیم نیست که اگر بود تن به ذلت نمیدادم.راه جاده را باز پیش میگیریم.

گردنه های سبز  کوه های سه رنگ دشت های سایه روشن.قله ها را مه گرفته چقدر دلم

میخواهد یک شب را تنها روی قله باشم.

این گردنه را هم که رد میکند خاک قرمز میشود راننده سرش را میچرخاند .اینجا ان قدر

زیبا است که از خیر دیدنش نمیشود گذشت.

میخندم ولی کسی نمیداند چرا یادم آمد آن روزهایی که با هم بودیم توی همین گردنه های زیبا

و من یادم میرفت از این جاده میترسم بزرگ شدم  فقط یک کماینقدر که تنها بروم این راه

 را ولی  دلم هنوز کوچک است برایت زود زود تنگ میشود دلتنگی تمام نشدنی نگاهم را

از پنجره میگیرم  توی خاطراتم دنبال تو میگردم درست همین جا.پیدایت که میکنم همه نگاه ها

به سمت من میچرخد و نگاه های کنجکاو.چی شده؟

از خودم بیرون می آیم .هیچی خسته ام .چه بهانه خوبی است  خستگی

رسیدیم حواسم اینجا نیست چه اتفاقی افتاد؟ما دو نفریم قرار بود فقط یک راننده همراهمان بیاید

و یک بلد راه اما حالا دقیقا سه تا ماشین آدم دنبالمان راه  افتاده اند.و البته امان از حق  ماموریت!!

فشار خونم بدجوری بالا زده .هر چه  میگویم نزدیک ما نباشید کار خودشان را میکنند البته چشم

را میگویند که آن هم به کار من نمی آید.

این خانم هم که پشت هم پنبه میکنئ رشته های مار ا.

به روستای بعدی می رویم دوباره تکرار میکنم ما فقط دانشجوییم و محقق.

خانم .د. هم از ماشین پیاده میشود راه فرار نیست .تا زبان باز میکند  با شاره به ما  

خطاب به روستاییان میگوید همکارانمان از تهران آمده اند.خون خونم را میخورد.

دست همسفر را میگیرم و سوار ماشین میشوم این روستا با یک جمله سوخت

.می آید سوار میشود._تکرار میکنم  ما فقط دانشجوییم فقط

_میپرسد ببخشید خراب شد.

خودمون تنها میریم دو تا ماشین ادم که کنارمون هست.

آقای د_نمیشه تنها برید تو خونشون.

_ببخشید ما دو نفر باشیم با این که خانم .د. هم بیاد چه فرقی میکنه؟

مرغ یک پا دارد.

اینجا را هم دارد خراب میکند که میپرم وسط حرفش و نمیگذارم با مردم

صحبت کند ناراحت میشود.

برایم مهم نیست.

شب بر که میگردیم برف میگیرد خیلی شدید درست مثل فیلمهایی تلویزیون مسیر

 یک ساعته را چهار ساعته برمیگردیم با صلوات و دعا.

مهمانخانه خالی است برای من و همسفر .آقای.ف میگوید خانم.د. پیشتان می ماند .

صدای فریاد هر دو مان بالا میرود که نه مزاحمشان نشوید.بالاخره موفق میشویم.

تاکید میکنند برویم داخل و در را ببندیم.ما روی دامنه تپه بزرگیم روبرویمان با یک جاده

کوتاه به قله میرسد قله را مه گرفته  اما لامپ هایی که در طول جاده چیده اند تپه را رویایی

 کرده اند هیچکس توی خیابان نیست.ثانیه شماری میکنم آن ها هم بروند آقای.ف میگوید

برای این که نترسیم خودش تا صبح توی اداره میماند اداره کنار مهمانخانه است.دیگر باید به

کدام مقدساتم قسم بخورم که نمیترسم!همسفر با تحکم میگوید نمیترسیم.

شماره نگهبان اداره را به زور به ما میدهد .نگهبان هم به ما قول میدهد نیم ساعت یک بار

درب مهمانخانه را نگاه کند!!!!

اون دو نفر را رد کردیم گیر این یکی افتادیم.بالاخره میخوابد.

دراز میکشم کمرم بی حس است .میای بریم بالای تپه ؟

_نخوابی ها!.اصلا کلید در کو؟

_بخواب بابا شوخی کردم.

هنوز صحنه تپه مه آلود روبرو ی چشمم است منتظرم همسفر بخوابد اما چشم که باز میکنم دارد اذان میگوید .

دیر شده لای در را باز میکنم همه جا روشن است نه از مه خبری است نه از چراغها دریغ از این فرصت

و خستگی که این بار نجاتم نداد.

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 اسفند 1390 11:13 ب.ظ