تبلیغات
من و خودم - هندوانه به شرط چاقو
در نگاه كسانی كه پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری كوچكتر میشوی

هندوانه به شرط چاقو

شنبه 13 خرداد 1391 10:39 ق.ظ

نویسنده : ماهک
ارسال شده در: من وخودم ،

درخت انجیر پر از پرنده است .سروصداشون اینقدر زیاده که اگر مثل همیشه بود بلند میشدم و

میرفتم تو حیاط و میپروندمشون. بی حس افتادم رو زمین کلی برنامه دارم از بهشت زهرا گرفته

تا دادن لیست مصاحبه شونده ها به دفتر مربوطه و آزمون ورودی کلاس دکتر سرشار.مدت ها منتظر

بودم کسی پیدا بشه و همرزم های شهید پورکیان را برام پیدا کنه حالا که یک نفر قبول کرده من

 حوصله انجامش را ندارم.

صدای در اتاق می آید.

-بفرمایید

-باز که ولو شدی رو زمین.

-چکار کنم؟

-بلند شو یک فکری به حال  خودت بکن!

-فکر فکر.

-این کاغذها دارن یکی را صدا میکنن پاشو به دادشون برس.

آه عمیقی میکشم و از بی حوصلگی به اطرافم نگاه میکنم.

-شاید اصلا نشد میخواهی تا آخر عمر بشینی آه بکشی؟

-اه مامان !!!

-همه راه ها به رم ختم نمیشه!راستی نیرو انتظامی هم یک آگاهی استخدام زده بود!

-زندانبان!

-از کجا میدونی؟

-خانم موهات را بکن تو!آستین مانتوت را هم باز کن!

-من نمیدونم بلندشو از این حال بیا بیرون حوصله ام را سر بردی!چرا نمیری همونجا ازشون بپرسی؟

- رفتم.همونطور که حدس میزدم کسی اونجا نبود.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شدیدا مشتاق یک چیزی هستی ولی به جاش یک اتفاق دیگ میافته اونجاست که میشینی

رو به قبله و فقط نگاه میکنی و خودت هم گیج میشی که اصلا به خدا چی باید بگی؟

مهتاب همه حیاط را پوشانده بود نشسته بودم لب باغچه .

داداشی از در اتاق سرک کشید.

-هوه

بی حوصله سرم را چرخوندم و گفتم

-مثلا ترسیدم!

آرام سرش را پایین انداخت و بعد آهی کشید هیچ وقت مستقیم حرفهایش را نمیزند.

-ازدواج هندوانه سر بسته است.

نگاهش کردم با تعجب توی فکر این موضوع نبودم.چیزی نگفتم.

ذهنم را خواند انگارخودش ادامه داد:

-حالا شاید نشد .تا کی میخواهی به این موضوع فکر کنی؟

مسئله من حتی این هم نبود.هر دو تا موضوع با هم اعصابم را به هم ریخته بود.

-تو به چیزی که میخواستی رسیدی؟

نگاهم نکرد سرش پایین بود.بعد سرش را بالا آورد و خندید.

-تو اصلا فکر کن ببین چی میخواهی رسیدن بهش پیشکشت!

عصبانی شدم.

-من میدونم چی میخواهم.

خودش را زد به آن راه!

-به هر حال هر چقدر هم که فکر کنی و جوانب کار را بسنجی آخرش ازدواج مثل یک هندوانه..

جیغ میکشم.

-خوووب میخواستم بگم  تمام  زندگی مثل همون..نمیمه حرفش را میخورد.

نیش خند میزند.

***************

کنار جاده یک وانت ایستاده مقوای بزرگی را بالا نگه داشته با صدای بلند رویش را میخوانم

هندوانه به شرط چاقو

داداشی با چشم های گرد شده نگاهم میکند.

میخندم با صدای بلند نه به او به زندگی.

کاش میشد!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 13 خرداد 1391 11:29 ق.ظ