تبلیغات
من و خودم - پلاک 91/ب
در نگاه كسانی كه پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری كوچكتر میشوی

پلاک 91/ب

جمعه 16 فروردین 1392 12:38 ب.ظ

نویسنده : ماهک
ارسال شده در: من وخودم ، سفر نامه ، جنگ دیروز جنگ امروز ،

هوای دلنشین و سکوت عجیب صبح زود دوکوهه و خستگی دو شب بی خوابی

دلم میخواست کنار یکی از اون تانک ها بشینم و چشم هام را ببندم .

اما به زور و کشان کشان می رفتیمبه سمت حسینیه که صدایی از دور

به ما نزدیک شد.

-ببخشید خانم ها !

در نگاه اول نشناختمش ولی بعد که دقت کردم همون روحانی دیروزی

بود با این فرق که دیروز عمامه نداشت و فقط عبا بود.

نگاه معنی داری به هم انداختیم و ایستادیم .یعنی ما هم ارشاد

نیاز داریم؟!

سلام و احوالپرسی گرمی کردیم

-شما همون گروهی هستید که دیروز رفتید گردان تخریب؟

-بله

- من یک سوال ازتون دارم ؟چند تا از بچه ها تون صبح برای نماز بیدار شدن؟

-تقریبا هیچ کس(راست می گفت خود من هم از فرط خستگی روی یک تکه پلاستیک

کف آسایشگاه نماز خوندم)

دل پری داشت!

میگفت بچه ها را آوردیم اینجا که با سیره شهدا آشنا کنیم ولی فقط میبریمشون

خاک و در دیوار نشونشون میدیم !روضه و گردان تخریب هست اما نماز که

راز مهم شهدا بودهمچنان مغفول!

هر چند دقیقه یک بار یک برادر خادمی می آمد رد میشد و

ما و حاج آقا را یک نگاه چپ چپ مهمان میکرد که آخرش نفهمیدم

دلیلش چه بود!ولی به هر حال بعد از چهل و پنج دقیقه

بحث سر پا پوستمان کلفت شد!

گفت دیروز دو تا خانم که حجاب مناسبی نداشتند (بچه های خودمون)

اینجا داشتند قدم میزند من یک خاطره از شهید برونسی براشون

تعریف کردم .

شهید برونسی بعد از یک مدت طولانی مرخصی میگیره و برمیگرده

خونه زنگ در را که میزنه یک غریبه میاد در را باز میکنه!میگه خانواده ات

از اینجا رفتن.پرسون پرسون میره خونه جدیدشون را پیدا میکنه خانمش

بدون اطلاع و اجازه  آن خونه را فروخته بوده وقتی وارد خونه جدید میشه

بدون هیچ گله و شکایتی یک نگاهی به اطراف می اندازه و میگه دستت

درد نکنه چه خونه خوب و بزرگی خریدی!

دوستاتون حسابی تعجب کردند وقتی شنیدن یک عالم دینی برای

اینکه سر زنش داد کشیده و میخواسته طلب بخشش کنه خم شده و پای آن

را بوسیده.

توی دلم بهش احسنت گفتم یکی از آن دو تا دختر دانشجوی حقوق بود و

اتفاقا روز قبل توی ماشین بحثش شد و گفت اسلام حقوق زن را رعایت نکرده.

بحثمون به درازا کشید اینقدر که دیگه خبری از سکوت صبحگاهی و هوای لطیف نبود

بچه ها بالاخره از خواب بیدار شده بودند و مسئول گرامی هم هی تک زنگ میزد

که یعنی بسه !ولی من که حرف نمیزدم!

بنده خدا از ما خواهش کرد بریم سراغ مسئول پادگان و ازش بخواهیم یک

 تعادلی بین نماز صبح و گردان تخریب برگزار کنه.

از وقت خواب که گذشته بود از دور دیدمش کنار یک مشت اخوی ایستاده

بود توی راه حسینیه که بر حسب حفظ قانون اختلاط ایجاد نشود داربست

کشی و باند پیچی کرده بودند(آن قدر که راه را تشخیص نمیشد داد)

به سمتش که رفتم تریپ و رفتارش را نگاه کردم یاد س.ج افتادم

پاسدار ها چند نوع دارند که چون خوب نیست اینجا نمیگویم اما من

پاسدارها را از چهل متری تشخیص میدهم.گمانم میگفت

گوش به حرف من نخواهد داد .

نزدیک که شدم اخوی ا کنار رافتند و راه حسینیه را باز کردند

-ببخشید آقا

کمی تا قسمتی تعجب کرد .اخوی های اطراف هم به محض

دیدن من با سرعت  زیادی ناگهان پراکنده شدند!!!!!!

جل الخالق از این جماعت

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 02:27 ب.ظ