تبلیغات
من و خودم - پلاک 91/ج
در نگاه كسانی كه پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری كوچكتر میشوی

پلاک 91/ج

پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 11:50 ق.ظ

نویسنده : ماهک
ارسال شده در: من وخودم ، سفر نامه ، جنگ دیروز جنگ امروز ،

سلام آقا

-سلام خانم

رویش را گرداند تا برود.راحت تر بخواهم بگویم رویش را گرداند تا در برود.

(به دلایل شخصی و به خاطر تازه نشدن ناراحتی های قدیمی بین من و دوستی که شاید

این متن را بخواند اتفاق جالبی!!!که بین من و آن فرمانده محترم  ونفر سوم افتاد را تعریف نمیکنم.)

وقتی برگشتیم به سوله همه صبحانه خورده بودند و از چای که هیچ از آب هم هنوز خبری نبود

و من در به در دنبال یک قطره آب بودم هنوز!

نعبمه هنوز ندیده بود برگشتم و دائم تک می انداخت روی گوشی.

از جا که بلند شدم چشمم افتاد به .م. رفتم جلو خسته بود خیلی واضح.

سلام که کردم دلم نیامد خسته ترش کنم.اما خودش انگار ....

-برا نماز بلند شدید؟

-بله (با مکث کوتاهی)ولی فقط من

لبخند تلخی زد .چیزی نگفتم و رفتم.

 فتح المبین

هر بار که گذارم به اینجا میافتد یاد اردوی 87 برای زنده میشود و سخت گیری

عجیب و غریب و بیمارگونه ای که به جان مسئولین افتاده بود.(برام مهم نیست

بدت بیاد حرفی داری بگو)آقایان رفته بودند تو سنگرها و برای خودشون شور

گرفته بودندولی خانمهای مسئول دستشون را دور ما حلقه کرده بودند

و عین اسیر داشتند ما را به سرعت از کانال رد میکردند!

فائقه و مریم هنوز توی حال و هوای گردش گری بودند

گلهای رنگی اطراف کانال و هوای خوب آنجا هم این قضیه را پررنگ

تر میکرد بقیه بچه ها هم توی همین وضع بودند.دو تا یی و سه تایی

دست همدیگر را گرفته بودند و با چشمهای بسته هوای مطبوع تنفس

میکردند!و دریغ از راوی!

بالای تپه راوی گرانقدر که جانباز والا مقام و عزیزی بودند شروع به صحبت

کردند و ما برای فرار از خیلی چیزها رفتیم داخل یکی از سنگرها که یک آقای

خیلی ریشویی آمد و گفت خانمها اینها متبرک به وجود عراقی ها بوده

نشستین اینجا حاجت بگیرین؟و بعد هم به زور هدایت شدیم به سمت

روایتگری .نمیدانم چرا هر بار که راوی گرامی شروع به صحبت میکردند

یاد این جمله می افتادم که هر دانشمندی الزاما استاد خوب نیست!

گردان علی اصغر

ساعت حدودا یک و نیم یک ساعت از اذان گذشته!!

و ما داریم وضو میگیریم!

این سرزمین رمل است و باد شدیدی می وزد آن قدر که

دید از یک متر هم کمتر است.یک چادر فقط !تنها سرپناه اینجاست.

چه سرزمین عجیبی رمل انگار بیشتر ازپای بدن پای روح را در خود میگیرد

و حس یک لحظه جنگیدن در این بیابان دود از سرم بلند میکند

چند لحظه روی رمل ها مینشینم چند ثانیه بعد تمام چادرم

زیر رمل است.بعد از سی سال بدنی را میتوان اینجا یافت؟!؟

فکه

خدایا برسان یک راوی و یک روحانی!

کانال کمیل

هوا تاریک شده نماز را که میخوانیم

سلام علی ابراهیم.

بدنم خیلی خسته است بیش از حد ساعت حدودا نه شب است.

روی زمین خاکی توی تاریکی روحانی هوس صحبت میکند دستش درد نکند.

چهل و پنج دقیقه بعد:

پاهای دیگر فرمان نمیبرند.

آن قدر خسته ام که دلم میخواهد همینجا بخوابم .

هویزه

اولین بار که اینجا بودم به غیر از حسینیه چیزی اینجا نبود

دور تا دورش را مرداب گرفته بود حس خوبی دارم اینجا.

ولی....

دیگر فرمان از مغزم صادر نمیشود.

چک چک چک

.م. نشسته بالای سرم .چقدر شرمنده ام.

این سرم چرا تمام نمیشود؟

نگاهش به سمت سرم می چرخد.

چرا آن قدر عجله داری تمام میشه میریم دیگه!

من که دارم شامم را میخورم دیگه.کاری با تو ندارم که!

ناراحت است.

ظاهرا بعد از این که من را به درمانگاه آورده بقیه بچه ها هم

اعتراضشان بالا رفته که خیلی خسته اند.

تقصیری نداشت طفلک برنامه را آقایان ریخته بودند.

آن هم بدون وجود راوی که بچه ها را جذب کند.

معلوم بود برای بچه هایی فقط خستگی می ماند.

بی هیچ درکی از مناطق!

آن قدر که خواب را به نماز ترجیح دهند یا اگر ندهند...

روز سوم هویزه

صدای اذان که بلند میشود همه خوابند توی مسجد

از دو دانشگاهی که سوله را پر کرده به اندازه دو صف

برای نماز کافی است!فقط دو صف!

آفتاب داشت بالا می آمدکه روحانی کاروان رو برویم

بود.با یاد ناکامی روز قبل رفتم به سمتش نمیتوانستم

چیزی نگویم گوشی ام را جلویش گرفتم و عکسی که از صف نماز

گرفته بودم نشانش دادم .

-تازه نصفشون بچه های علم و فرهنگن.

-ببینید خوب شما باید برید بچه ها را با محبت با زبان خوش

بیدار کنید.باید...

-حاج آقا خسته ان...نباید...

- - - - -

خیلی خوب باشه ما امروز یک یادمان را حذف کردیم جاش

قایق سواری گذاشتیم خوبه؟!

و به این ترتیب اردوی راهیان نور به تور گردشگری تبدیل شد!

و امان از افراط و تفریط

حیفم می آید ازکسانی که میبینم تا اینجا آمده اند اما صدای راهنمایی

نشوند...مخصوصا خود من.مگر شهدا خودشان صدایمان کنند.

----------------ادامه دارد

 

 

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 12:36 ب.ظ