تبلیغات
من و خودم - ما و کدخدایی که نمیخواست فرفره بسازیم
در نگاه كسانی كه پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری كوچكتر میشوی

ما و کدخدایی که نمیخواست فرفره بسازیم

دوشنبه 7 بهمن 1392 09:42 ق.ظ

نویسنده : ماهک
ارسال شده در: جنگ دیروز جنگ امروز ،


ما فرفره نداشتیم. بچه‌های كدخدا داشتند اما همبازی ما
نبودند كه دست ما بدهند.
مسعود و مجید نقشه‌اش را كشیدند و مصطفی بند و بساطش را جور كرد.
 ما كه فرفره‌دار شدیم، لبخند نشست روی لب‌های بابابزرگ.
 گفت: «دیدید می‌شود، می‌توانید‏!»‏
از ترس بچه‌های كدخدا، داخل خانه فرفره‌بازی می‌كردیم. مبادا ببینند
و به تریج قبایشان بربخورد اما خبرها زود در دهكده ما می‌پیچید.
 خبر كه به گوش كدخدا رسید، داغ كرد. گفت: «بیخود كرده‌اند.
بچه رعیت را چه به فرفره‌بازی» و گیوه‌اش را وركشیده بود و آمده بود پیش عمو محمد به آبروریزی.
)‏‏
بعداً شنیدیم كه همان روز، كدخدا دم گوش میرآب گفته: «این اول كارشان است.
فردا همین فرفره می‌شود روروك و پس‌فردا چرخ چاه.‌»
بیشتر موتورپمپ‌های آب ده، مال كدخدا بود(
عمو محمد كه صدایمان كرد، فهمیدیم كار از كار گذشته. فرفره را برداشت
 و گذاشت داخل گنجه.درش را قفل كرد و كلیدش را داد دست بچه‌های كدخدا
كه خیالشان راحت باشد از نبودن فرفره.
رفتیم پیش بابابزرگ با لب و لوچه آویزان. فهمید گرفتگی حالمان را.
عموها را صدا زد. به عمو محمد گفت: «خودت كلید را دست كدخدا دادی و
خودت پس می‌گیری.» عمو محمد مرد این حرف‌ها نبود.
همه‌مان می‌دانستیم. بابابزرگ گفت: «بروید و قفل گنجه را بشكنید.»
عمو محمود گفت: «كی برایتان فرفره خرید؟ كدخدا؟!»
 
گفتیم: «نه عمو جان! خودتان كه می‌دانید، خودمان ساختیم!» گفت: «دیگر بلد نیستید بسازید؟»
گفتیم: «چرا!»گفت: «بهترش را بسازید» و رفت در خانه كدخدا به داد و بیداد.
 صدای بگومگویشان ده را برداشت. این وسط ما قفل گنجه را شكستیم و بهترش را ساختیم.
بچه‌های كدخدا فهمیدند. كدخدا گر گرفت. داد زد: «یا فرفره یا حق آب!»
و به میرآب گفت كه آب را به روی زمین‌های همه‌مان ببندد. كار سخت شد.
 
عموها از هزار راه ندیده و نشنیده، آب می‌آوردند سر زمین كه كشتمان از بی‌آبی نسوزد.
مسعود را گرفتند و كتك زدند. زورمان آمد.مجید به تلافی‌اش، روروك ساخت.
كدخدا گفت كه گندم و تخم‌مرغ هم ازمان نخرند.
 مجید و مصطفی را هم گرفتند و زدند. صدای عمو محمود، هنوز بلند بود اما گوشه و كنایه‌ها شروع شد.

عمو حسن جمعمان كرد و گفت: «این جور نمی‌شود. هم فرفره شما باید بچرخد و هم زندگی ما.»
از بابابزرگ رخصت گرفت و قرار شد برود و با خود كدخدا حرف بزند
 وقتی كه برگشت، خوشحال بود. گفت: «قرار شده روروك را خراب كنیم اما فرفره دستمان باشد.
آنها هم تخم‌مرغمان را بخرند و هم كمی آب بدهند.»
بابابزرگ گفت: «كدخدا سر حرفش نمی‌ماند.»
عمو حسن گفت: «قول داده كه بماند. ما فرزندان شماییم. حواسمان هست‏‏‏‏!‏‏»‏
بچه‌های كدخدا آمدند و روروك را جلوی چشم‌های خیس ما خراب كردند.
 عموحسن آمد و فرفره را گذاشت پیش دستمان و رفت كه با كدخدا قرار و مدار بگذارد.
دل و دماغی نداشتیم برای چرخاندن فرفره.
 
مهدی گفت: «وقت زانو بغل كردن نیست. باید چرخ چاه بسازیم.
كدخدا از امروز ما می‌ترسید نه دیروز فرفره و روروك ساختن‌مان.»
بابابزرگ لبخند زد.
عمو حسن هر روز با كدخدا كلنجار می‌رفت. یك روز خوشحال بود و یك روز
 از نامردی كدخدا می‌گفت. ما می‌شنیدیم و بهش «خدا قوت» می‌گفتیم. بچه‌ها
داشتند بالای پشت بام یواشكی چرخ چاه می‌ساختند.

* به قلم محمد سرشار، مدیر حوزه هنری استان تهران



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 9 اسفند 1392 12:44 ب.ظ